تبليغاتX




نی نی های مردادی
مرداد ماه سال 1387 مادران و پدران ما میزبان ما فرشته های آسمانی خواهند شد.
راستش این وبلاگ متعلق به همه نی نی های مردادی. منتها مامانای دیگه علاقه ای به نوشتن نشون نمی دن لذا چون نمی خوام این بلاگ اختصاص به پسرم پیدا کنه لذا همینجا ازتون خداحافظی می کنممممممم

 

وبلاگ پسمل من اینه : http://area1387.blogfa.com/

که دختر عمه عزیزش زهرا جون براش درست کرده . دوستتون دارم بای

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 13:32  توسط سوده  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 22:47  توسط سوده  | 

از اينجا شروع كنم كه از هفته 36 كه من رفتم سونو گرافي، سونو گرافي ها همه وزن آريا رو بالا تشخيص مي داند . آخريش هم كه 9 روز قبل از زايمانم بودوزن آريا رو 3900 تشخيص داده بود.دكترم هم گفته بود چون من اصرار دارم كه زايمانم طبيعي باشه بايد كاري كنم كه زودتر بچه بياد. بنابراين پياده روي وحشتناك من از همانروز شروع شد ولي هرچي راه مي رفتم خبري از آريا نبود. تقريبا روزي 4 ساعت راه مي رفتم .همش خسته بودم و هر شب فكر مي كردم كه امشب آخرين شب.
اما گويا اين آقا آريا قصد اومدن نداشت تا اينكه درست روزي كه 40 هفته تموم مي شد(6مرداد). درداي من شروع شد البته درد خيلي خفيف به فاصله 5 دقيقه. با آقاي شوشو پياده روي بوديم و بعد هم رفتيم يه شام توپ زديم. بعد از شام گفتم بريم بيمارستان. گفتم الان مي رم مي گن زود اومدي ولي وقتي به بيمارستان رسيدم دكتر گفت دهانه رحمم 3 سانت باز شده و بستري شدم. اول از همه معدم رو تخليه كردند و آزمايش گرفتند و بند و بساط اپيدورال رو پهن كردند.ساعت 12 شب دهانه رحمم 5 سانت باز شده بود ( 11 رسيديم بيمارستان.) بعد كيسه آبم رو زدند و اپيدورال رو وصل كردند.
آقاي شوشو هم پيش من بود . راستي من بيمارستان صارم رفتم. اينقدر هم پرسنلش ماه بودند كه نگو. با وصل شدن اپيدورال همه چي عالي جلو رفت. دردا خيلي خوب بود و من حتي خوابيدم!!
ساعت 5 صبح دهانه رحمم فول شد اما يه لبه كوچولو داشت كه تا 7.30 رفت. 7.30 دكتر اومد و گفت كه با هر دردي بايد زور بزنم . اينجاش دردناك بود. خلاصه از 7.30 تا 8.20 دقيقه روز 7 مرداد  زور زدم و آريا اومد. وقتي ديدمش اولين فكري كه به ذهنم رسيد اين بود كه چه كچله!!
البته بعدش ديدم كلي مو داره. خلاصه از اينجا به بعدش ديگه عالي بود . همون روز هم مرخص شدم . اما چون نوزاد بايد 24 ساعت بمونه به عنوان همراه نوزاد موندم.

راستي وزن آريا 3750 بود و الكي اينهمه من رو ترسونده بودند!

 

البته اینکه اینقدر دیر اومدم شاید!! موجه باشه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 14:55  توسط سوده  | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 9:38  توسط سوده  | 

همیشه از بچگی منتظر یه مسافر بودن برای من خیلی لذت بخش بود . شور و شوق و حال و هوای خونه رو خیلی دوست داشتم . الان که مسافر خودم تو راهه یه حال عجیبی دارم . یه مسافر ندیده که از همه کس به من نزدیکتره . نمیدونم چه شکلیه ولی همین جا کنار قلب منه .

من منتظرتم عاشقانه و بیصبرانه .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 12:23  توسط فاطمه  | 

 
Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic