













|
|
|
|
|
((حق مادر اين است كه بداني جايي تو را نگه داشته وجابه جا كرده كه هيچ كس ديگري را به ان ترتيب حمل نكند.ميوه اي از دلش به تو خورانده كه هيچ كس به ديگري نخوراند.گوش*چشم *دست*پا*مو* پوست وخلاصه همه ي اعضايش رابا شادماني وخرمي و مراقبت سپر جان تو ساخته.همه ي ناملايمات *دردها *سختيها وغصه هاي دوران حمل رابه جان خريده تا انگاه كه دست قدرت پروردگار تو را از تنگناي رحم به پهنه ي زمين اورده .مادر دلخوش بوده تو را سير كند وخود گرسنه مانده.تو را بپوشاند وخود برهنه باشد وتو را سيراب كند و خود تشنه ماند.بر تو سايه افكند و خود در افتاب به سر برد.سختي كشد وتو را به ناز پرورد.بيدار ماند وتو را به خواب نوشين كند.اندرون او ظرف وجود تو بوده و دامنش بستر اسايش تو بوده.سينه اش منبع اب وغذاي تو*جانش سپر بلايت*گرم وسرد جهان را به خاطر تو به جان خريده.تو بايد به همين اندازه از او تشكر كني واين حق شناسي را جز به ياري وتوفيق خدا نتواني.))
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 16:3 توسط ریحانه
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 13:4 توسط سوده
|
|
||
|
|
|
|
|
سوده جونم دو روزه پيدات نيست اميدوارم مشكلي نباشه و صحيح و سلامت باشي
تونستي بيا يه خبر بده اینم عکس یه نی نی گوگولیه خندون تقدیم به همه مامانهای مردادی
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 19:22 توسط ریحانه
|
|
||
|
|
|
|
|
بهتر است كه من در اين دنيا يك مادر باشم تا چيز ديگري يك يا دو بچه اي را كه خيلي راحت به دنيا مي آورم بزرگ كنم بهتر است كه يك كودك زيبا را كه لبهاي گرمش را بر سينه هايم مي گذارد بزرگ كنم تا اينكه مدال افتخار آميز ملكه را بر روي قلبي كه احساس خوشبختي نمي كند بياندازم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 13:7 توسط ریحانه
|
|
||
|
|
|
|
|
خداي من! با نعمتت مرا آغاز كردى؛ پيش از آن كه چيزى به يادآمدنى باشم و از خاكم آفريدى و سپس در صلبها جايم دادى؛ ايمن از سختىهاى دوران و رفت و آمد ساليان و روزگاران و من در دهليزهاى تاريخ و زواياى قرون، هماره از صلبى به رحمى كوچ مىكردم و اين لطف و احسان تو بود كه مرا در زمان حكام كفر و در زمان عهدشكنان پيامبرْ ناشناس، لباس خلقت نپوشاندى و در وجود نياوردى؛ بلكه زمانى روح آفرينش در من دميدى كه بستر هدايت را از پيش گسترده بودى و جاده سعادت را هموار كرده بودى. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 15:52 توسط ریحانه
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز سومين روزيه كه در استراحت مطلق به سر ميبرم. كامپيوتر رو گذاشتم كنار رختخوابم و خوابيده ازش استفاده ميكنم. اخ كه اين عشق مادر بودن چه ها كه با ادم نميكنه. ياد حرف شميم جونم افتادم كه ميگفت : الكي كه بهشت زير پاي مادر نيست. خدايا به ابروي امام حسين (ع) همه مادرايي رو كه در ارزوي به اغوش كشيدن فرزندانشون هستند حفظ كن و ني ني هاشون رو سالم و سلامت بدار.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 15:3 توسط ریحانه
|
|
||
|
|
|
|
|
بچه ها کسی از شمیم جون خبری نداره؟ از ۱۶ دی دیگه نیومده تو سایت. نکنه خدای نکرده سونو بد بوده؟
همتون بیاین دعا کنیم اتفاق بدی نیفتاده باشه.شمیم جون تو رو به خدا بیا یه خبری بده
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 11:44 توسط سوده
|
|
||
|
|
|
|
|
انگار آدم وقتی خودش تو مسیر پر تلاطم بارداری میفته تازه قدر مادر خودش رو بهتر میفهمه . من تازه تازه بعد از ۳۱ سال عمری که از خدا گرفتم دارم میفهمم که ممکنه یه مادر چه سختیهایی رو تحمل کنه بخاطر بچه اش. الان میتونم بگم همه مامانای دنیا خیلی بیشتر از قبل براتون احترام قائلم. مامان جون ریحانه که بخاطر نی نی گلت استراحت مطلق هستی عکس زیر رو به تو تقدیم میکنم که ببینی نی نی کچلت داره عین گل برات میخنده . راستی ما صدای قلب این وروجک رو هم شنیدیم. بالاخره قلب این نی نی برای ما تپید.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 10:26 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
ای همسفر کوچک ما امروز به کاروان ما آمده ای این مرکبی که بر آن سواری نامش زمان و پایانش ندانی ما هم به مثلت با کاروانی راه افتادیم با ساربانی جانم بگویم این کاروان را تو ساربانی تو ساربانی اول بگویم گرگی که در راهست شیطان و نامش هست آفت ما خواهی سلاحی با خود بگیری هست این سلاحت یکتا پرستی گلوله هایش آید ز بالا آورده آن را پیغمبر ما
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 8:35 توسط سوده
|
|
||
|
|
|
|
|
می گم تو نی نی سایت که پیدات نمیشه. هیچ معلوم هست کجاییییییی؟
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 11:14 توسط سوده
|
|
||