













|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 10:2 توسط سوده
|
|
||
|
|
|
|
|
شاید زیباترین لحظه عمر من لحظه ای بود که شصت پسر کوچولوم رو دیدم که تو دهنش گذاشته بود. وای که چقدر ورجه وورجه می کرد. خدایا اینهمه نعمت رو به ما دادی ولی با دادن آریا نعمت ها رو تکمیل کردی.
وقتی صدای قلبش رو شنیدم که با عجله و تند تند میزد. نا خودآگاه لبخند میزدم. وقتی توی مونیتور سونو یک موجود زنده دیدم . با بهت و محبت بهش فکر می کردم. خدایا هزار هزار مرتبه بابت تمام نعمت ها و لطف ها و مهربانی هات ممنونم.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 9:59 توسط سوده
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 11:16 توسط سوده
|
|
||
|
|
|
|
|
هرگز در تمام زندگیم از اینکه احساس کنم شکمم کم کم بزرگ میشودمثل این روزها احساس لذت نکرده ام. همیشه وقتی ۱ کیلو وزنم بالا میرفت با اضطراب وارد یک ماه رژیم سفت و سخت میشدم مخصوصا از اینکه شکم داشته باشم متنفر بودم.
ولی این روزها از اینکه شکمم دارد کم کم بزرگ میشود احساس لذت وصف ناپذیری دارم . از اینکه کودکم رشد میکند و نشانه اش بزرگ شدن شکم من است بینهایت خوشحالم . دوستان شما هم این احساس رو دارید یا من زیادی رمانتیک شدم؟
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 10:15 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام باران و یا آریای گلم. حتما میدونی مامانی چقدر مریضه هرچی می خوره تو دلش بند نمیشه. نکنه تو وروجک لگد میزنی دل مامانی بهم بخوره؟ دیشب کلی با بابایی نشستیم خیال بافی کردیم . از قدمهای پر برکت نازت گفتیم. گفتیم برای تو گل گلاب چه چیزایی بخریم. ببخشید این چند روزه خیلی داغون بودم. همش مریض بودم. ولی خانم دکتر گفته تو جات امنه امنه. خیالم رو راحت کرد. مامان گل من امروز می خوام یه کم از بابایی خودم برات بگم که الان ۱۵ ساله دیگه پیشم نیست . رفته پیش فرشته ها. نمی دونی چه بابایی مهربونی داشتم . شاید تو الان توی بهشت داری باهاش بازی می کنی. من می دونم اون مواظب توئه تا تو صحیح و سالم بیایی پیش ما. حالا بذار از بابایی تو بگم که قدر تمام ستاره های آسمون دوستش دارم. حسودی نکنیا!!! آخه نمی دونی چه گلیه. هرچند خودت میایی می فهمی که با چه فرشته سیرتی مامانیت داره زندگی می کنه. خوب دیگه زیادی اذیتت کردم. خوب بخواب سعی کن زود زود بزرگ شی.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 12:54 توسط سوده
|
|
||
|
|
|
|
|
باور نکردنیه! وقتی می شنوم سحر عزیز دوباره مادر شده بغض گلوم رو فشار میده. وقتی ریحانه جون رو در بستر تصور می کنم کلافه گی رهام نمیکنه. حتی در بدترین لحظات مریضیم هم شمیم عزیز رو از یاد نمی برم. دلم برای رزیتای عزیز و فاطمه گلم تنگ میشه . هر روز میام از بهار و مشتاق و افسانه و مرضیه و ملیکا و پرند و نگار گل خبر بگیرم. هر روز میرم خاطرات سینای مهشید رو می خونم که حالش خوب باشه. اینها همه یه معنی داره : ما یک خانواده ایم.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 9:58 توسط سوده
|
|
||