













|
|
|
|
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 10:7 توسط سوده
|
|
||
|
|
|
|
|
دست و پای کوچکی روی مانیتور تکون میخورند و من اشک میریزم . لحظه ایی چشم از مانیتور برنمیدارم دلم نمیخواهد ثانیه ایی را از دست بدهم. تند تند اشک هایم را پاک می کنم و به آن ستون فقرات کوچک نگاه میکنم . این فرزند من است باور نمیکنم. یک لحظه دکتر گفت که من مادر یک پسر کوچکم. احساس مبهمی دارم .
همینقدر بگویم که من و همسرم تمام دیشب را بیدار بودیم فکر کنم از شدت هیجان بود.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 9:8 توسط فاطمه
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
ديدم سوده جون دوباره اينجا نوشته منم از اونجايي كه اصلا ادم حسودي نيستم گفتم بيام يه چيزي بنويسم خوب حالا چي بنويسم.... (ياد اون موقعها افتادم كه ميخواستم انشا بنويسم دو ساعت فكر ميكردم اخرش هم ميدادم بابام مينوشتن ... اخ بابا جون كجايي) خوب چيزي به ذهنم نميرسه ديگه عيب نداره همين كه اظهار وجود كردم خوبه |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 9:8 توسط ریحانه
|
|
||
|
|
|
|
|
هرچی من هیچی نمینویسم که یکی دیگه بیاد یه مطلب بنویسه می بینم نخیر . نمی دونستم یکی از عوارض بارداری تنبلیه!!!!!
قابل توجه مامان های مردادی! الان نی نی مامی جون هم رخ نشون داده و گفته من پسرم قند عسلم. فاطمه جونم که امروز قراره بره سونو گرافی. رزیتا جون تکونای نی نی رو حس می کنه . هورااااااااااااااااااااااااااااااااااا برای مینا جون دعا کنید خبرهای بدی داده که امیدوارم اشتباه باشه. ریحانه جون نگران هم به سلامتی خبرای خوب خوب گرفته.......... دیگه از کی بگم ؟ خبر جدید نبود؟؟؟؟؟ تنبل هم زیاد داریم. البته با عذر موجه هم داشتیم مثلا پرند خانم اسباب کشی داشته. حالا هی جیغ بزن بگو مرضیه خانم ، افسانه خانم ، معصومه خانم ، مشتاق جون بیایید بنویسین . مگه تنبلی می ذاره گوش شیطون کر ویار شمیم جونم داره خوب میشه........ از همه گفتم جز خودم. من و آریا هم خوبیم . به لطف شما!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 8:34 توسط سوده
|
|
||