













|
|
|
|
|
پسرکم که در وجود من لانه کردی و لحظه لحظه با منی عاشقانه دوستت دارم .
لحظاتی که در روز فراموش میکنم فرشته ایی در درون من است ناگهان یک لرزش کوچک در درون من بیادم میاورد که تو آنجایی و من غرق لذت میشوم. ۲۸ بهمن ماه شب حدودا ساعت ۹ شب بود که اولین بار احساسی از حرکت موجود درونم داشتم. درکش کمی سخت است . احساسی است غریب و من هنوز با آن اخت نشده ام . هنوز درک درستی از موجودی که با یک رشته به من وصل است و حیات فیزیکیش را از وجود من تامین میکند ندارم. نمیدانم تو به من چه احساسی دارد. من و تو با هم یکی هستیم ولی دو نفریم . وقتی به تو فکر میکنم فقط دلم میخواهد اشک بریزم ولی اینها همه اشک شوق است عزیزم اشک شوق .
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:38 توسط فاطمه
|
|
||