













|
|
|
|
|
بعضی روزایی که صبح زود بلند میشم حدودا ۵:۳۰ صبح یه آبی به صورتم میزنم و چایی رو میزارم و من و پسرم میشینیم به راز و نیاز . چه عشق هایی که نثار هم نمی کنیم و چه راز و نیازهایی که با هم نمیکنیم و این فقط یک راز و نیاز عاشقانه با یک روح از پرتوهای روح خداوند است .
جسم من از جسم تو مراقبت میکند و روح تو از روح من . من حاضر نیستم هیچ چیز را با این سحرگاهها عوض کنم . میدانم پس از اینکه متولد شوی دلتنگ این روزها خواهم شد . |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 10:1 توسط فاطمه
|
|
||