تبليغاتX




نی نی های مردادی
مرداد ماه سال 1387 مادران و پدران ما میزبان ما فرشته های آسمانی خواهند شد.
همیشه از بچگی منتظر یه مسافر بودن برای من خیلی لذت بخش بود . شور و شوق و حال و هوای خونه رو خیلی دوست داشتم . الان که مسافر خودم تو راهه یه حال عجیبی دارم . یه مسافر ندیده که از همه کس به من نزدیکتره . نمیدونم چه شکلیه ولی همین جا کنار قلب منه .

من منتظرتم عاشقانه و بیصبرانه .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 12:23  توسط فاطمه  | 

حال و هوای تو خونه موندن و زن خونه بودن کلا با سرکار رفتن خیلی متفاوته . نه اینکه تو خونه بودن بد باشه اونم مسؤولیت های خودشو داره ولی کلا دوتا فضای متفاوت از هم هستند. من از اینکه الان و تو این شرایط تو خونه هستم خیلی خوشحالم چون وضعیت جسمیم خیلی بهتر شده.

ولی خداییش نمیدونم این چه رمز و رازیه که هر وقت من مرخصی میگیرم یه دردسری یا مشکل خانوادگی چیزی پیش میاد که مرخصی زهرمارم میشه . شاید تو طالع من نوشته استراحت ممنوع.

خلاصه اوضاعم بد به هم پیچیده . دوستهای گلم اگه این روزها کمتر پیدام میشه برای اینه که نمیخوام ناراحتتون کنم چون پر از گریه ام و حرفی برای گفتن ندارم.

دوستهای خوبم ببخشید که این پست اینطوری بوی غم میده ولی هرکاری کردم نشد یه طور دیگه بنویسم . چون هم قول داده بودم هر هفته بنویسم نخواستم زیر قولم بزنم.

برای سروشم : پسر گل مامان میدونم که تو چقدر قوی هستی میدونم که این روزها قدرت تو هست که مامان سرپاست . من به این که تو پسر قدرتمندی هستی ایمان دارم و میدونم که میفهمی اگه مامان گریه میکنه برای اینه که کار دیگه ایی از دستش بر نمیاد . باز شدن این گره رو سپردم به تو و روح پاکت.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:56  توسط فاطمه  | 

از فردا سروش و مامان ميمونن تو خونه . مامان تصميم گرفته حالا فعلا از مرخصي زايمانش استفاده كنه تا ببينه بعدش چي ميشه . مامان دوست داره بتونه به سروش بيشتر برسه .

سروش هم دوست داره مامانش بيشتر استراحت كنه . آخه وقتي مامان استراحت ميكنه سروش خيلي خوشحال ميشه و هي بالا و پايين ميپره .

راستش مامان يكمي ترسيده ولي سروش بهش قول داده كه حسابي به مامان كمك كنه كه به جفتشون خوش بگذره .

البته مامان خيلي برنامه ها براي خودش و سروش داره . بابا و سروش قول دادند كه به مامان كمك كنند تا بتونه به وضعيت جديدش عادت كنه.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 10:34  توسط فاطمه  | 

میخوام بگم سنگین شدن داره اذیتم میکنه ولی دلم نمیاد .

میخوام بگم بعضی روزا اینقدر وول میخوری که کلافه میشم ولی دلم نمیاد .

دلم نمیاد اینا رو بگم و غر بزنم چون میدونم اینا نشانه سلامت تو است . میدونم داری بزرگ میشی که من هرروز سنگین تر میشم.

دیشب بابایی خیلی با جدیت میگفت نکنه خیلی شیطون بشه و پدرمون رو دربیاره . اینقدر خندیدم که داشتم منفجر میشدم. حالا راستشو بگو خیلی شیطونی ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 13:36  توسط فاطمه  | 

آخرین روزهای سال رو من و پسرم با هم سپری میکنیم . اینروزها که هوا اینقدر خوب و بهاریه صبحها که از خونه میام بیرون نفسهای عمیق میکشم و به پسرم هم میگم هوا خیلی خوبه عزیزم تو هم نفس عمیق بکش و در همین حین هم دارم در پارکینگ رو باز میکنم فقط خدا کنه کسی از همسایه ها منو تو این حال ندیده باشه و گرنه قطعا فکرای دیگه ایی درباره ام میکنه .

امسال برای من پر از اتفاقای خوب و دوست داشتنی بود. اول از همه یه مشکل خانوادگی داشتیم اون حل شد بعدش هم یه مسافرت خیلی خوب همه با هم رفتیم دقیقا یک ماه بعد از اون این پسری اومد تودل من و بواسطه وجودش من یه عالمه دوستهای خوب پیدا کردم که کلی بهم کمک کردن . الان که داره سال تموم میشه از سالی که گذشت کاملا راضی هستم و امیدوارم هممون یه سال بهتر رو پیش رو داشته باشیم همراه با زایمانهایی موفق و کودکانی سالم در آغوش.  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 7:53  توسط فاطمه  | 

بعضی روزایی که صبح زود بلند میشم حدودا ۵:۳۰ صبح یه آبی به صورتم میزنم و چایی رو میزارم و من و پسرم میشینیم به راز و نیاز . چه عشق هایی که نثار هم نمی کنیم و چه راز و نیازهایی که با هم نمیکنیم و این فقط یک راز و نیاز عاشقانه با یک روح از پرتوهای روح خداوند است .

جسم من از جسم تو مراقبت میکند و روح تو از روح من .

من حاضر نیستم هیچ چیز را با این سحرگاهها عوض کنم . میدانم پس از اینکه متولد شوی دلتنگ این روزها خواهم شد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 10:1  توسط فاطمه  | 

عید امسال یکی از بهترین عیدهای عمر من و بابایی . میدونی چرا ؟ برای اینکه حالا دیگه ما یه خانواده سه نفره هستیم . وای که چه لذتی داره خانواده شدن و منتظر یه مسافر کوچولو بودن. من تا قبل از اینکه تو بیای تو دلم اصلا احساس خانواده بودن نداشتم و راستشو بخوای خیلی وقتها یادم میرفت که بابایی شوهر منه .

ولی عید امسال حتما یه جور دیگه خواهد بود . من از الان حسش میکنم . عید امسال از هر سال خوشرنگ و بوتره .

گلم بیا این روزای خوشرنگ و بو که همه منتظر عیدن واسه همه مامانایی که نی نی تو راه دارن و همه اونایی که چشم انتظار نی نی هستن دعا کنیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 8:15  توسط فاطمه  | 

پسرکم که در وجود من لانه کردی و لحظه لحظه با منی عاشقانه دوستت دارم .

لحظاتی که در روز فراموش میکنم فرشته ایی در درون من است  ناگهان یک لرزش کوچک در درون من بیادم میاورد که تو آنجایی و من غرق لذت میشوم.

۲۸ بهمن ماه شب حدودا ساعت ۹ شب بود که اولین بار احساسی از حرکت موجود درونم داشتم.

درکش کمی سخت است . احساسی است غریب و من هنوز با آن اخت نشده ام . هنوز درک درستی از موجودی که با یک رشته به من وصل است و حیات فیزیکیش را از وجود من تامین میکند ندارم.

نمیدانم تو به من چه احساسی دارد. من و تو با هم یکی هستیم ولی دو نفریم . 

وقتی به تو فکر میکنم فقط دلم میخواهد اشک بریزم ولی اینها همه اشک شوق است عزیزم اشک شوق .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:38  توسط فاطمه  | 

دوران بارداری همونطوری که شیرینی های فراموش نشدنی داره گاهی هم نگرانی های عمیقی داره . با هر اتفاق کوچیکی مادر نگران سلامت کودکش میشه .

هفته گذشته من ۲۴ ساعت را در نگرانی و استرس گشنده بسر بردم و فقط اشک میریختم.

شاید باورش سخت باشه ولی دوستهای خوبم که هیچ کدومشون رو تا حالا ندیدم برام کلی دعا کردند و هرکدومشون هر کاری از دستشون برمیومد برام انجام دادند . شاید این از برکت وجود فرشته های درونمون باشه که بدون اینکه همدیگر رو ببینیم دلمون واسه هم اینطوری میلرزه .

دوستهای خوبم خیلی دوستتون دارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 12:33  توسط فاطمه  | 

دست و پای کوچکی روی مانیتور تکون میخورند و من اشک میریزم . لحظه ایی چشم از مانیتور برنمیدارم دلم نمیخواهد ثانیه ایی را از دست بدهم. تند تند اشک هایم را پاک می کنم و به آن ستون فقرات کوچک نگاه میکنم . این فرزند من است باور نمیکنم. یک لحظه دکتر گفت که من مادر یک پسر کوچکم. احساس مبهمی دارم .

همینقدر بگویم که من و همسرم تمام دیشب را بیدار بودیم فکر کنم از شدت هیجان بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 9:8  توسط فاطمه  | 

 
Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic